تبليغاتX
اینجا چراغی روشن است

اینجا چراغی روشن است

عزیز دور من !

یادت

پرچم صلحی است میان این همه شورش فکر . . .





نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 21:52 توسط فانوس به دست|

http://movies.yahoo.com/feature/oscars/nominees/
 salam age mayel hastid be jodaii nader az simin ray bedid


A separation = jodaee semin az nader

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 16:19 توسط فانوس به دست|


استادم تعریف می کرد زمان دانشجویی تو بهترین دانشگاه ایران یکی ازاساتیدش ازروی لج ولجبازی

درس 4واحدی روبا التماس نمره ی 10 میده بهش وهمین باعث میشه معدلش کم شه ونتونه ازطرح

"نخبه" استفاده کنه وحالا که دوره ی دکتراش تموم شده مجبوره بره سربازی مجبوره واسه مرخصی

گرفتن و اومدن سرکلاس وتدریس ، به آدمهایی که خیلی ازخودش پایین ترهستن رو بزنه، التماس کنه !

مجبوره حتی تودوره آموزشی زمین و تی بکشه مجبوره هرهفته چیری حدود 12ساعت راه وطی کنه

برسه دانشگاه به دانشجو هاش درس بده وبعدازظهردوباره برگرده همین 12ساعت راه و محل خدمتش.

بماندکه این کار اون آقاباعث شده نتونه بورسیه بشه واز کلی مزایای دیگه محروم شده...


میشدیکی ازهمین روزهاکه میروه شهرمحل خدمتش مثلا توی راه اتفاقی بیفته و هیچ کسی هم خبر

نشه فکرکن جایی هم تیترنمیزدند "استادقاتل"

ولی میشدواقعاباشه

فقط به خاطر خود خواهی یک نفر

ای کاش عدالتی ، عدالتی در کار بود

ای کاش داوری ، داوری در کار بود

به آدم ها فکر میکنم به غریبه های آشنا

بماند آشنا هایی که غریبه شدند . بماند آنهایی که به قول روباه شازده کوچو اهلی شان کردیم و

باید مسولشان باشیم و عین خیالمان نیست

استادم که حرف میزنددرباره ی استادش من در این فکرم که الان آن بیرون چه قدر آدم هستند که

ما با خودخواهیمان در سرنوشتشان تاثیر داشتیم و خبر نداریم یا به روی خودمان نمی آوریم.

یادم می افتد کلاف های تو در توی روابط انسانی را که باز کنند معلوم میشود سرنوشت یک عالم آدم

به هم گره خورده ولی در شلوغی کلاف ها معلوم نیست

یادم می افتد سر نخ ها را که بگیرند و از درون پیچیدگی ها آزاد کنند خیلی از ما بد جوری با هم آشنا

در می آییم.

کتاب هایم را جمع میکنم و بر میگردم

عقب عقب بر میگردم

روزنوشت : حالا میفهمم حال اصحاب کهف رو وقتی از خواب بیدار شدن و دیدن پولاشون بی ارزش شده

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 1:10 توسط فانوس به دست|

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست !  کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه .. همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه  ..  تو زیباترین آرزوی منی

از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده که میپرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو

 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 21:31 توسط فانوس به دست|

 

میگوید:ببخشید خواب موندم و آسان میگذرد انگار که مثلا دیر رسیدن سر قراری که گذاشته

 آن قدر برایش هیجان و احترام ندارد که تنها به همین جمله ساده اکتفا میکند.

انتظار دارد عذر خواهی اش پذیرفته شود مثلا قبول کنم که سرش شلوغ است و تا دیر وقت

سرکار بوده و چشم هایش را روی هم گذاشته و نفهمیده چطور خواب مانده تا این ساعت.

لبخند میزنم از آن دست موقعیت هاست که نمیدانم چه طور با آن کنار بیایم .

میگوید:خواب مانده و جمله اش را ادامه میدهد یک جوری که انگار نه انگار.

انگار نه انگار یک استراتژی است توی رابطه ی آدمی زاد.میگوید به روی خودت نیاور

و میگذرد به روی خودت نیار خودش حل میشود به روی خودت نیار و هروقت او را دیدی

با هر میزان خشمی که داری و با هر اندازه نا امیدی که در وجودت ریشه دوانده ،

اخم نکن شبیه یک موجود منطقی و با موضع بالا رفتار کن و انگار کن اتفاقی نیفتاده!

قانون انگار نه انگر های جهان توی رابطه،هر جور رابطه ای ، سهم مهلک است،

کسی ضربه ای زده و نمیخواهد خسارتش را بپردازد،و معنی انگار نه انگار این سم

 مهلک این است که آن قدر تحمل کن تا کاسه ی صبرت لبریز شود.آن قدر سکوت کن

تا یک روز چشم باز کنی و ببینی چیزی برای جنگیدن نداری.

اما نمیشود که این جور زندگی کرد با هزار کینه و بغض و ناراحتی و یک خروار ناخوشی

و تب و بی اعتنایی.

البته برای وقت های خشم که حرف ها و کینه ها واقعی نیست خوب است بگذاریم این

 نظریه به حیات کودکانه اش ادامه دهد.

میدانید یک جایی باید خط فرضی بین واقعیت و توهم را از بین بردو نظریه انگار نه انگار

یعنی زندگی روی همین خط فرضی که هیچ خوب نیست

 

پ . ن : این چند مطلب آخری یه کم قدیمی اما خوب من اینجا نبودم و ننوشتم

دوست داشتم با شما قسمتشون کنم .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 0:0 توسط فانوس به دست|


بدترين اتفاقي كه براي رابطه مي افتداين است كه بيفتي دردام كشمكش هاي

دروني با خودت! كه بخواهي اصل خوب يا بد بودن بروز احساست را در آن رابطه

تفسير كني ،بعد نتيجه بگيري و عمل كني ..

آنوقت هي نقب مي زني به آموزه ها.. هي نگاه مي كني به شرايط ..

هي فكر مي كني به محدوديت ها ..هي با آن من بالغ درونت دست به يقه

مي شوي و او برايت دليل مي اورد ،...روضه خواني مي كند ...

فلسفه مي بافد و مي شكافد..

بين تجربه هاي دروني و رفتارهاي بيروني ات جدايي مي اندازد ..

ديوار مي كشد! پختگي وبلوغ آدمهاي خويشتندار را به رخت مي كشد..

آن وقت تو خودت اين مرزها را كم كم قبول مي كني.

به جايي مي رسد كه در حق احساست پنهان كاري مي كني .

هرجا آشكار شد سرزنش اش مي كني.

بعد رسوب مي كند اين احساس مادر مرده ! ته نشين مي شود..

مي فهمي ها !چون ته نشين كه مي شود سنگيني مي كند روي دلت!

مي شود يك غلظت بودار، اما كاري بهش نداري! از ترس گل آلود شدن !

يك وقتهايي هم كه هواي دلت سرد شود يخ مي زند از ان يخ ها كه با تيغه

ليفتراك هم نمي شكند !

اصلا"به رسوب چربي مي ماند در جداره رگها !هي بزرگ تر مي شود ،

اين رسوب هليم مانند ذره ذره مسير رگ را مي بندد، انسداد ايجاد مي كند..

انسداد نسبي ..گهگاه اين انسداد.. اين بسته شدن..

اين تغذيه نشدن سلولهاي ذهنت از هواي دلت آزارت مي دهد..

يك جور حمله هاي گذرا...

بعد يك روز مي بيني اين آتروماي احساسي از جايش ..

از ديواره رگهاي دلت كنده شده، لخته شده و مي رود در رگهاي بزرگ تر

يعني اساسا مي رود مي نشيند روي اصلي ترين شريانهاي حسي ات !

بي خبر انفاركتوس مي كني .. احساست فلج مي شود

پ . ن : وقت داشتید جواب کامنت های پست قبل رو بخونید

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:34 توسط فانوس به دست|


مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود،

عشق ابدی فقط حرف است،

پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد،

اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش یکی گرفتار

است،یک دفعه، یک جایی، می بیند که دلش، ته دلش، برای یکی دیگر

هم می لرزد.

اگر باوفا باشد، دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه

برایش می ماند.

اگر بی وفا باشد،میلغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش میماند.

هیچ کس حکمتش را نمی داند....

حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را.

یکی را باید انتخاب کند؛

فرار ندارد".

آرش حجازی

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 17:39 توسط فانوس به دست|


آخرين مطالب
»
»
» کلافه
» تو که دل واپسم میشی همه دلواپسیم میره
» خروج از نظریه ی انگار نه انگار
» من اتفاقی ساده نیستم که افتاده باشد از بلندای نیاز تو
» شاهدخت سرزمین ابدیت
» عشق گذشتن از مرز وجوده . . .
» کجای قصه خوابیدی ؟
» همیشه یک پای استدلالمان می لنگد


Design By : Pichak